سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




























مدتیه از خودم نمی تونم چیزی بنویسم......نمی دونم چرا....

خودکار رو ورق تو دستم هر چی اومد نوشتم:

تو واپسین روزهای بهار،بهاری که سر چشمه زیبایی و دلخوشیه،نمی دونم چرا،دلم خوش نیست.....

نمی دونم چرا،دل من مثه واپسین روزهای بهار بارونیه......

تو واپسین روزهای بهار،که نفس موجودات و آواز خوش پرنده ها به گوش می رسه،نمی دونم چرا،انگاری از تو سینم نفسی خسته به گوشم می خوره....

نمی دونم چرا،هر گاه به دفتر شعر قلبم نگا می کنم،مثه دفتر شعر های بهار سبز نیست......

تو واپسین روزهای بهار،که صدای پای تابستون به گوش می رسه،نمی دونم چرا،گوش من نمی خواد بشنوه......

نمی دونم چرا،هر گاه به بهونه ای مثه بارون های بهانه ای بهار ،دل منم بهونه می گیره.......

تو واپسین روزهای بهار،که گرمای تابستون با خنکی بهار قاطی شده،نمی دونم چرا،دل من سرده.....

نمی دونم چرا،خنده های من مثه نسیم های خنک ولی گذرای بهار گذریه.......

تو واپیسن روزهای بهار،نغمه ها،آواز های خوش،نسیم ها،باران های بهانه ای،صدای پای تابستون،دفتر شعرهای سبز بهار،چشمه ها و همه ی خوبی هاو.....خیلی زیباست...اما نمی دونم چرا من..............

خلاصه نمی دونم چرا......اما می دونم که ایراد از بهار نیست............

التماس دعا


نوشته شده در یکشنبه 89/3/16ساعت 9:36 عصر توسط ایمان غفاری نظرات ( ) |

چرا بلال اذانش را تمام نکرد؟!

 

الله اکبر

 

مدتها مدینه را ندیده بود. زندگى در غربتِ آن شهر، آزارش مى‏داد. شب‏ها تا دیروقت به فکر فرو مى‏رفت. از جاى جاى آن شهر، تصویرى به ذهنش مى‏آمد. از مسجد و خانه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، از خانه محقّر على و فاطمه‏علیهما السلام، از کوچه باصفا و دوست داشتنى بنى‏هاشم و... اما آن شب، قبل از آن که بخوابد، خاطره‏هاى گذشته بیش از قبل افکارش را درنوردید. ذهنش به صحنه تاخت و تاز اندیشه‏هاى پرفراز و نشیبى تبدیل شده بود. متحیر مانده بود. نمى‏دانست با آن همه تحولات روحى و فکرى چگونه سحر کند؟ ساعتها گذشته بود و او همچنان مى‏اندیشید. مرغ خوابش بال گشوده، رفته بود. در نیمه‏هاى شب، بعد از ساعتها تفکر و سیر روحى، کم‏کم پلک‏هاى خسته‏اش به هم رسیدند. خواب، ساعتى بین او و افکارش جدایى انداخت. دیگر آرام شده بود. موج افکار به ساحل ذهنش نمى‏زد. در آن حال، ناگهان چشمش به شخصى افتاد که چهره نورانى‏اش دل او را برد. شخص پرنور و باصفایى بود. شباهتى به رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم داشت. بیشتر که دقت کرد، شناخت. خودش بود. تا شناخت، از خوشحالى خودش را گم کرد. مدتها بود که او را ندیده بود. در این مدت، اتفاقات زیادى رخ داده بود. مى‏خواست همه آن حوادث تلخ و شیرین را به او بگوید. به خودش آمد. حضرت به نزدیکش رسیده بود. نگاهش کرد. گل تبسم، روى لبهاى مبارکش روییده بود. فرمود:

 

- بلال! آیا هنوز وقت آن نرسیده است که من را زیارت کنى؟!

 

بیدار شد. باورش نمى‏شد. دستى به چشمانش کشید. از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم خبرى نبود. یأس و نا امیدى به دلش سایه افکند. افسرده و رنجور شده بود. بغضى در گلویش بند آمده بود. از اتاقش بیرون شد. شب، چادر سیاهش را همه جا گسترانیده بود. مثل این که «دمشق» لباس سکوت و وحشت به تن کرده بود. نسبت به آن شهر احساس تنفر پیدا کرد. از در و دیوارش ناشاد و گله‏مند بود. از حاکم و وزیرانش بیش از دیگران دلخور و ناخرسند شده بود.

 

دیگر خاطرات «مدینه» او را تنها نگذاشت. لحظه‏اى آرامش نداشت. بى‏تاب و بى‏قرار شده بود. جمله‏اى که پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به او فرمود؛ از مقابل دیدگان مرطوب و بارانى‏اش گذشت:

 

- بلال! آیا هنوز وقت آن نرسیده است که من را زیارت کنى؟!

 

سخن پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم تا سحر مشغولش کرد. با زدن سپیده از جایش برخاست. نمازش را که خواند، کوله بارش را بر دوش افکند. راه افتاد و شهر شام را پشت سر گذاشت.

 

هرچه به مدینه نزدیکتر مى‏شد؛ تصویر روشنترى از آن شهر دوست داشتنى به ذهنش مى‏تابید و بر شور و شوقش مى‏افزود. همین طور رویدادهاى گذشته بیشتر به خاطرش مى‏آمدند. جنجال سختى در درونش ایجاد شده بود. خاطره روزهایى که بر مأذنه مسجد شهر بالا مى‏رفت و بانگ برمى‏آورد:

 

- اللّه اکبر! اللّه اکبر! اللّه اکبر! اللّه اکبر!

 

گامهایش را سریع و بلند برمى‏داشت. دشتها، تپه‏ها و آبادى‏هاى بسیارى را پشت سر گذاشت. هنوز به شهر رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم نرسیده بود.

 

صداى بلال به گـوش یادگار پیـامبـرصلى الله علیه وآله وسلم نیز رسید. با شنیدن بانــگ اذان، کبوتـر خیـال بانـو به دوران شکوهمـنـد پدرش سفر کرد. با زنده شدن خاطره‏هاى شیرین آن زمان، سرشک غم، در چشمان سرخگون و تبدارش حلقه زد. چند قطره اشک از برکه دیدگانش به صورت استخوانى و درد کشیده‏اش فروغلتید.
 

بعد از ساعتها راه پیمایى مستمر، وارد شهر شد. از این که بعد از مدت‏ها غربت و افسردگى وارد آن شهر مى‏شد؛ شادمان به نظر مى‏رسید. خوشحالى‏اش را از چهره برافروخته و لبان شگفته‏اش مى‏شد خواند. گام برداشتن در شهر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، برایش لذت بخش بود. یک راست خودش را به مسجد رسول خدا رساند. خودش را به قبر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم چسباند. بخشى از آن را در آغوش کشید. چند مرتبه لبانش را به قبر نزدیک کرد. چشمانش را بوسه گاه گرد و غبار حرم نمود. چند قطره باران از آسمان ابرآلود دیدگانش به گونه‏هاى آفتاب‏زده‏اش فرو افتاد. بغضى که از مدتها در گلویش بند آمده بود؛ ترکید. در آن حال، شروع کرد با پیامبر درد دل کردن:

 

- مولایم! تو که رفتى، همه چیز عوض شد. بین سفید و سیاه و آقا و غلام فرق گذاشتند. دیگر، از سیاهان و مظلومان حمایت نمى‏شد. من که مؤذّنت بودم؛ شدم یک غریبه نامحرم. من که هیچ، خیلى‏ها این طور شدند. حتى برادرت على. مظلومیت او از من هم بیشتر بود. خودم دیدم که طنابى به گردنش آویخته، سوى مسجد مى‏کشیدند. از فاطمه‏ات که نپرس! بعد از آن که بین در و دیوار قرارش دادند؛ زمین گیر شد. وقتى که میخِ در به سینه دردمند و پر اسرارش فرو رفت، شد مادر یک شهید.

 

لحظات وداع حضرت فاطمه علیهاالسلام در اوراق تاریخ

هنگامى که فهمید شوهرش را مى‏برند، ناله کنان به دنبالش دوید و گفت:

 

- نمى‏گذارم همسرم را ببرید!

 

بعد از على و دخترت، سراغ من نیز آمدند. آن روز که من را با دستان بسته برده بودند، گفتند:

 

- بیعت کن!

 

گفتم: من فقط با جانشین رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم بیعت مى‏کنم. منظورم را فهمیدند. به گریبانم چنگ آویختند. با توبیخ و سرزنش گفتند:

 

- این است پاداش کسى که تو را از شکنجه قریش نجات داد؟

 

برق شمشیرهاى برهنه آنان به هراسم انداخته بود. هرچه بود، صبر کردم و گفتم:

 

- اگر خلیفه مرا براى خدا آزاد کرده، پس براى خدا از من دست بردارد.

 

اما آنها دست بردار نبودند. خواستند تا اذان بگویم. اگر قبول مى‏کردم، راضى مى‏شدند. ولى نپذیرفتم. خطاب به آنها گفتم:

 

- عهد بسته‏ام که جز براى پیامبر، اذان نگویم.

 

گریبانم را همچنان گرفته بودند. شروع کردند به دشنام دادن. آنگاه در حالى که از خشم به خود مى‏پیچیدند، فریاد کشیدند:

 

- حالا که بیعت نمى‏کنى؛ حق ندارى در مدینه بمانى!

 

چاره نبود. دیگر مجبور شدم با مدینه وداع کنم و مدتى آواره سرزمین شام گردم. آنجا نیز بى‏تو نبودم. همواره روح و روانم به یاد تو و شهر تو مى‏تپید تا این که خودت در آن شب نورانى دعوتم کردى:

 

«بلال! آیا هنوز وقت آن نرسیده است که من را زیارت کنى؟!»

 

فاطمه‏علیها السلام روى بسترش افتاده بود. از شدت درد و تب به خود مى‏پیچید. گونه‏هاى دردکشیده و نیلوفرى‏اش، استخوانى شده بود. نگاههایش کم سو و بى‏رمق به نظر مى‏رسید. در حالى که وجودش را هزاران درد و غم فراگرفته بود، پلک‏هاى سنگینش را برداشت و نگاه تبدارش را به اطرافیان دوخت و غمگینانه فرمود:

 

- دوست دارم صداى مؤذّن پدرم را بشنوم!

 

سخنش دهان به دهان به گوش بلال رسید. بلال در مقابل تقاضاى دختر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم چه مى‏کرد؟ لحظه‏اى به خود فرو رفت. غوغایى در درونش به تلاطم آمده بود. تمام حوادث و رویدادهاى گذشته از پیش چشمانش عبور کرد. بعد از چند لحظه سکوت و تفکر، سرش را برداشت. حسّ ملامتگرى در چهره‏اش نمایان شد. نگاهش به مأذنه مسجد افتاد. گلدسته‏ها زیبا و دوست داشتنى به نظرش آمد. در حالى که به مأذنه اشاره مى‏کرد، زمزمه کرد:

 

- یکبار دیگر براى شادمانى یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بر فراز این گلدسته‏ها مى‏روم و «بانگ توحید» را اعلام مى‏کنم!

 

خودش را به یکى از آن گلدسته‏ها رساند. به آسمان آفتابى شهر، چشم دوخت. خورشید، نور آتشینش را بر فضاى دم کرده شهر گسترانیده بود. رو به کعبه ایستاد. دستهایش را تا گوشش بالا آورد. در حالى که نگاهش با افق گره خورده بود، فریاد برآورد:

 

- اللّه اکبر! اللّه اکبر! اللّه اکبر! اللّه اکبر!

 

ساکنان شهر، مدتها صداى بیدارگر او را نشنیده بودند. همه با شادمانى از خانه‏هایشان بیرون آمدند. خاطره عصر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در ذهنها تداعى شد. یکبار دیگر نور امید و رهایى بر دلهاى مردم شهر تابید. و خیلى زود، همهمه‏اى شهر را فرا گرفت.

 

میلاد حضرت فاطمه سلام الله

صداى بلال به گوش یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نیز رسید. با شنیدن بانگ اذان، کبوتر خیال بانو به دوران شکوهمند پدرش سفر کرد. با زنده شدن خاطره‏هاى شیرین آن زمان، سرشک غم، در چشمان سرخگون و تبدارش حلقه زد. چند قطره اشک از برکه دیدگانش به صورت استخوانى و درد کشیده‏اش فروغلتید.

 

فرازهاى اذان پى در پى بر فضاى شهر به طنین مى‏آمد. فاطمه نیز همنواى با آن، به گذشته‏هاى نه خیلى دور سیر مى‏کرد. آه نفس‏گیرى از سینه مجروح و پر التهابش بیرون مى‏شد. مؤذّن که به جمله «اشهد انّ محمّداً رسول اللّه» رسید؛ تاب و قرار فاطمه نیز تمام شد. همزمان با ناله‏اى غمگینانه، به زمین افتاد. چند لحظه بعد، صداى اضطراب‏آمیزى از پایین مأذنه، بلال را به خود آورد:

 

- بلال! خاموش باش که دختر رسول خدا از دنیا رفت.

 

مؤذّن صدایش را قطع کرد. هماندم خودش را کنار بستر دختر رسول اللّه‏صلى الله علیه وآله وسلم رساند. فاطمه هنوز به هوش نیامده بود. مؤذن کنار بستر یادگار پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به انتظار نشست. اشک در گودى چشمان مضطرش حلقه زده بود. لحظاتى بعد، اندک اندک پلک‏هاى فاطمه بالا رفت و نگاه مهرآمیز و دردآلودش به چهره پریشان مؤذن نشست و فرمود: - بلال! اذانت را تمام کن.

 

ولى بلال دیگر توان بالا رفتن بر مأذنه مسجد را نداشت. اهل مدینه نیز در هاله‏اى از سرگردانى و حیرت فرو رفته بودند. آنها از همدیگر مى‏پرسیدند: چرا بلال اذانش را تمام نکرد؟!

 

 

شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان

از کلوب
نوشته شده در سه شنبه 89/2/7ساعت 2:25 عصر توسط ایمان غفاری نظرات ( ) |

             
 
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از  ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
 پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیکران دنیای تنهایان 
رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را    
 تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
 آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
 تکیه کن  بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را 
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم

تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
 ببینم، من تو را از در گهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
 آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من
نقل از کلوب

نوشته شده در شنبه 89/2/4ساعت 1:16 عصر توسط ایمان غفاری نظرات ( ) |

 یادش بخیر این شعر رو دست جمعی تو اردوی جهادی سیستان می خوندیم:

             یا ابا صالح ابا صالح مدد          یا ابا صالح ابا صالح مدد

ای ولیعصر و امام زمــــــــــــــان        ای سبب خلقت کـــون و مکــــان

مـــا همه موریم وسلیمان تو بــاش        ما همه جسمیم و بیا جان تو باش

            یا ابا صالح ابا صالح مدد           یا ابا صالح ابا صالح مدد

ســــــکه تو زن تا امرا کــــم زنند        خطبه تـو خوان تا خطبا دم زنند

ما که ز صهبای تو مست مــستیم        منــــتظر جــــــام شهادت هستیم

            یا ابا صالح ابا صالح مدد         یا ابا صالح ابا صالح مدد

ای مدنــــی برقع و مکـــی نقــاب         ســایه نشین چند و بود آفتــاب

ای که به عشقت همه عـــالم اسیر        ای که ز نورت همه عالم منیر

            یا ابا صالح ابا صالح مدد        یا ابا صالح ابا صالح مدد

ســـــــینه زنـــان حـــرم دلــــداریم       رو به سـوی شاه شهیدان داریم

گر چه وصالش نه به کوشش دهند      هر قدر ای دل که توانی بکوش

            یا ابا صالح ابا صالح مدد        یا ابا صالح ابا صالح مدد

منتــــــظران را به لب آمد نـــفس       ای شـه خوبان تـــو فریادم رس

جهــــــادیـــــاییم و ز خود ی خـبر     عشـق حسینی زده ما را به ســر

            یا ابا صالح ابا صالح مدد       یا ابا صالح ابا صالح مدد

                                   التماس دعا

                                     یا علی


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/2ساعت 4:25 صبح توسط ایمان غفاری نظرات ( ) |

سلام دوستان عزیز امروز جمعه 27/1/89 به اتفاق خانواده محترم و فامیل به تنگه ی حاجی محمد رفتیم که از نقاط خوش آب و هوا در اطراف بروجرده.جاتون خالی کلی با طبیعت زیبا حال کردیم.

  من به شخصه با طبیعت خیلی صفا می کنم واقعا که طبیعت زیبا و قشنگی های آفرینش جلوه ای از خداوند می باشند.آدمی به این زیبایی ها می نگرد واقعا به قدرت و عظمت خدای احد و واحد پی می برد.خلاصه ما که امروز استفاده رو بردیم در ضمن 5 تا ماهی هم گرفتیم که در همان ا به سیخ کشیدیمشان.در ادامه چند تا عکس که خودمان گرفتیم از این طبیعت زیبا هستند.

موفق و سربلند باشید.انشالله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     

           

    
نوشته شده در شنبه 89/1/28ساعت 12:32 صبح توسط ایمان غفاری نظرات ( ) |


Design By : Pichak